"گنجيه خيالها و انديشههايي كه به مغزم مي آيند ميتوانند نوعي ناآرامي ايجاد كنند كه شبيه به آن حالي است كه گاو وقتي كه به موقع دوشيده نشود، دارد. ....بنابراين بهترين شيوه اگر شرايط بيروني چارهساز نباشد اين است كه آدم گاو خودش را بدوشد." سورن كيرگگور
“If you really want to hear about it, the first thing you’ll probably want to know is
where I was born, an what my lousy childhood was like, and how my parents were
occupied and all before they had me, and all that David Copperfield kind of crap,
but I don’t feel like going into it, if you want to know the truth. In the first place,
that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two
hemorrhages apiece if I told anything pretty personal about them. They’re quite
touchy about anything like that, especially my father. They’re nice and all—I’m
not saying that—but they’re also touchy as hell. Besides, I’m not going to tell you
my whole goddam autobiography or anything. I’ll just tell you about this madman
stuff that happened to me around last Christmas just before I got pretty run-down
and had to come out here and take it easy.”
THE CATCHER IN THE
نوشتن ايمان ميخواهد و شجاعت بودن، چرا كه تجربهي شيوهي خاصي از بودن و سوژهشدن را ميطلبد نوع خاصي از هويتيابي/سازي.و هر نوشتهيي نجوايِ در گوشي نويسنده است كه در كنار تماشاي دنياي پيرامونش طنين اندازِ متن ميشود.
به قول قهرمان رمان "از طرف او" نوشتهي آلبا دِ سسپدس كه در حين نقل خاطرات و نگارشش مي نويسد؛" ...اكنون با يادآوري گذشته اين ساعات طولاني، اين انزوا و اين روزهاي يكنواختي را كه زندگي مرا تشكيل ميدهد، آسانتر تحمل ميكنم...از بچگي ياد گرفتهبودم كه چگونه در تنهايي خوشحال و از زندگيم راضي باشم.مافقير بوديم و فقرا عادت دارند خود را با افكارشان مشغول كنند."
"...و هميشه در سايهي دنياي خيالیام زيستم."
اين پنجشنبه هم آمد و رفت آب از آب تكان نخورد بيشتر ضربالمثلها بودند كه خودي نشان دادند؛
از دل برود هر آنكه از ديده برفت و هنوز اعتبار دارد دور ي / دوستي .
تنهايي ، دوري و بيكسي مانع از آن نيست كه به كنه پند و اندرزهاي قديمي و روال زندگي پي نبري.
پرهيز كردن از حضور به منظور بقاء دوستى؛ صلح و صفا نتيجهي دورى و دوستى است.اينها را دهخدا مي گويد ولي دقيق كه ميشوي تضاد،تناقضي و حقيقتي پنهان آشكار ميگردد چگونه است كه شكافي اينچنين در بطن دوستي تعبيه شده است؟
مگر قرار به وصال و تقرب نيست كه دوستي را پايدار و خواستني ميكند پس چهگونه است كه در اين ميان به دوري و هجر رضا ميدهيم؟
شايد سادهترين قضاوت انكار آن و حذف صورت مسئله باشد؛"نه، كي گفته، دوري و دوستي، هيچم اينطور نيست . ياوه گفتند دوستي در كنار وصال است و دشمني در دوري.ما وضعيتي به صورت دوري و دوستي نداريم مگر شرايط تحميل كنند كه آنهم خارج از كنترل فردي است."
در حالي كه هميشه آنچه اتفاق ميافتد و همه به نوعي بدان رضا ميدهند نوعي دوري و دوستي در اشكال مختلف است و اين كنش و انتخاب عمومي كه در همهي روابط انساني ريشه ميدواند در هيچ كدام از تفاسير و نظريههاي اخلاقي، گنجانده نشده و در هر تعبيري مسئله لنگ خواهد زد.
چرا كه اين شكاف فاصله و شكستگي كه به صورت دوري در معنا و كنش دوستي گنجانده ميشود به تعبير لاكاني- ژيژكي" درهسته به شدت احساساتي و بيمار گون وجود ما نهفته است تا جايي كه مي تواني از تجاوز و ورود ناخوانده به ساحت خيال ديگري بپرهيز آنچه كه به ديگري كرامت و شان يك شخص را مي بخشد هيچ ويژگي جهان شمول - نماديني نيست بلكه آن چيزي است كه مطلقا مختص اوست يعني همان عالم خيال وي همان بخش از وجود او كه به يقين هر گز نميتوانيم در آن با او اشتراك داشتهباشيم و اين به اعتبار شيوه مطلقا خود ويژهايي است كه هريك از ما جهان خويش را در روياهايش ميبيند و كام جوييهايش را سامان ميدهد."
What, in the end, makes advertisements so superior to criticism? Not what the moving red neon sign says--but the fiery pool reflecting it in the asphalt. Walter Benjamin
اين هم ترجمهيي كه دوستي پيشنهاد كرده:" چه چيزي در نهایت موجب برتری مسلمِ آگهیهای تبلیغاتی بر نقد می شود؟ آن چیز نه نوشتهی نئون چشمکزن(متحرک) قرمز، که استخر آتشینی است که بر روی آسفالت خیابان منعکس شده است"
Lacan's motto:“I love you, but, inexplicably, I love something in you more than yourself, and, therefore, I destroy you”
بگذار برايت بگويم؛" آرماني كه ارزش دارد برايش جنگيد، نوشت، سرود و زنده ماند ؛ خدا، خاك ، عشق برابري و آزادي ... است" كه مي شود تز متن.
و به گونهيي متن ، نگرش انتقادي از جانب "جان زيبا" به محيط پيرامون خويش است و اين در حالي است كه اين نفي اوليه بر همان اصول استوار بوده و در همان بستري رخ ميدهد كه ديگري بزرگ تز اوليه را در قالب تفكر متافيزيكي، سنتي و ..به خوردِ ما داده است. اما در نهايت با "نفي در نفي" هگلي چارچوب كلي طرح كامل خواهد شد و اين مهم در بصيرت به اين نكته نهفتهاست كه خود جان زيبا به همان جهان خبيثي كه قصد طردش را دارد وابسته است و نتيجتا به طور كامل در آن مشاركت دارد.
براي مثال در روان كاوي نفي اول همان عمل سوژه در سركوب و راندن بخشي ، جوهري از محتواي خويش به درون ناخود آگاه است در حالي كه نفي در نفي معادل بازگشت امر سركوب شده است.
“I always tell the truth.Not the whole truth, because one can’t to say everything is impossible, there aren’t enough words, it’s this impossibility which brings truth close to the real.” J.Lacan
