تبليغاتX
یادداشت‌ها
یادداشت‌ها

اثر

ميرزا خواسته كه از تاثير گذارترين‌ها بنويسم هر چند خودش بهتر از من مي داند و مي شناسد واصولا ديگري بيشتر از خود فرد بر ميل فرد سلطه داشته و آگاهي دارد.اما در كل كنكاش و جستجو در ناخودآگاه هراس بازجويي برمي‌انگيزاند و بييشتربه باستان/ديرينه شناسي واحضار ارواح شباهت دارد.آنهم در شرايطي كه همه‌ي بتها شكسته ،دودشده و به هوا رفته است و صداي غالب مانع از پرستيدن و داشتن صفات "ترين" است.و اساسا در پس مسئله و پرسش پيش‌فرض‌ها و پيش‌پاسخ‌هايي نهفته است كه بر شرايط سنگين دعوت و پاسخ حاكم است.

بر روي ديواراتاق ميرزا كه از عكس‌هاي جرايد پوشانده تصاويري گوناگوني هست كه هر يك مي تواند تاثيري داشته باشند در اصل تاثير بر جاي ماندن اثر است. اثري كه مي تواند در قالب عكس متن فيلم و يا هر چيز ديگري كه انديشه‌يي در خود نهان دارد ظاهر شود و يا باقي بماند.بنابراين همه لحظات و همه كتابها و نوشتهها و متنها و انسانها و ارتباطها و...حاكي از انديشه، نماد و اثري است كه تاثير متقابل را در نا خودآگاه و بدون شناخت و آگاهي ايجاد ميكند و بر جاي ميگذارد.همانگونه كه سقراط مي‌گفت " آدمي نه به زبان بل در روح مجاب مي‌شود."

براي آواره و خانه بدوشي كه آكيلا بودن(آوارگي) بر پيشانياش نوشته شده يا خود بر اين مسير گام نهاده، همه و هيچ چيز شالوده آگاهي او را تشكيل ميدهند و از سرباز صفر قرارگاه گرفته تا كارگر معدن و همنشين شبهاي آسايشگاه و خوابگاه و كافه و مترو ميتوانند تاثيرهاي رعدآسايي داشته باشند و دارند.

وگرنه همه اسمهايي كه از فهرست كتابهاي تاريخ فلسفه و ادبيات يادم مانده و يا روزگاري كتابهايشان را خورده‌ام و مي‌خورم معلوم است كه تاثير داشتهاند از سقراط و افلاطون گرفته تا كانت و هگل و ويتگنشتاين و ...و هيچ فرقي نمي‌كند شاعر يا فيلسوف بودن‌شان بلكه اساسا مسئله همين جاست كه بساط و يا هرمز و زاهد چرا تاثير گذاشتند چرا سوژه به سوي  فلسفه، ادبيات يا سينما و هنر كشيده مي‌شود هويت فرد چه‌گونه شكل پيدا مي‌كند و بر همين اساس مسئله نه فقط بازي وبلاگي بلكه مشكل هويتي سوژه براي هويت‌يابي و يافتن پاسخي به چه مي‌خواهي  عمومي است؟ و بر اساس روال بازي دوست داشتم هركسي كه متن را مي‌خواند در بازي شركت كند.

راستي هزارتوي هويت هم آمد مطالب جالبي هست و به نظر مخالفيني!

 

o نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 22:0    | 

پاردوكسها ، مسائل و بيراهگيها آغاز حيرت و فلسفه اند و انديشيدن به آنها و زيستن در برهوت امر منفي و سركردن باآنها گشودن درهاي رهايي براي"انسان مقدس پروبلماتيك"است.

o نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 20:12    | 

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم / چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو بر نمي‌ تابم / به شهر خود روم و شهريار خود باشم

ز محرمان سرا پرده‌ي وصال شوم / ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي/كه روز واقعه پيش نگار خود باشم

ز دست بخت گران‌خواب و كار بي‌سامان/ گرم بود گله‌اي رازدار خود باشم

هميشه پيشه‌ي من عاشقي و رندي بود/ دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم

بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ /  وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

o نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 21:42    | 
براي همه‌ي اين سال‌ها كه در هزارتو زيسته‌ايم و خواهيم زيست.

نه فقط قالب را شكستي و نه فقط خطوط را به هم زدي، بلكه در نهايت با پست‌هاي طولاني و با بازگشت به اصل اول انتخابِ وبلاگ نويسي(يادداشت شخصي) بي در نظر گرفتن ديگري، كه هميشه بي تو  و بيشتر از تو در وبلاگ حاضر است، واژه‌ها را از قفس آزاد كردي. و اينك بي‌كه خود بداني به هدف و آرماني رسيده‌اي كه مي‌توانست باشد و شايد بود.به همان گونه كه ژيژك مي‌گويد "آدمي نه از طريق دست يافتن به هدف بلكه با اثبات اينكه از پيش به آن دست يافته اساسا هدف را تحقق مي‌بخشد. به هنگام پيش‌روي آدمي هنوز به آنجا نرسيده، ليكن به ناگهان تمام مدت گويي آنجا بوده است، خيلي زود ناگهان بدل به خيلي دير مي‌شود، آن‌هم بدون تشخيص لحظه دقيق تبديل آن‌ها.ازاين‌رو كل ماجرا حاوي ساختار قرارِ ملاقات ازدست رفته است، در طول راه حقيقت، حقيقتي كه ما هنوز بدان نائل نشده‌ايم هم چون شبحي ما را به پيش مي راند و به ما وعده مي‌دهد كه در انتهاي مسير در انتظارمان است اما ناگهان در مي‌يابيم كه ما همواره در قلمرو حقيقت به سر مي‌برديم.

 اين مازاد و اضافه پارادوكسيكال كه مي لغزد و از كف مي‌ر‌ود و در اين مواجهه و ملاقات از دست رفته، لحظه مغتنم، خود را به مثابه امر محال عيان مي‌كند، البته همان نمود نابي است كه ما را به جانب حقيقت مي‌راند و لحظه‌اي ناگهان در پس ما ظاهر مي‌شود به نحوي كه گويي ما پيشاپيش جلو تر از آن به مقصد رسيده‌ايم. يك هستي سراب‌گونه كه واجد زمان راستين خود نيست و فقط همواره در فاصله بين خيلي زود و خيلي دير برجا مي‌ماند"

 و درست در كنج همان كافه‌ي اسطوره‌ييِ ،اينك‌ شكسته شده، برايت گفتم:" ابراهيم كنش رهايي‌بخش را آن‌جا به پايان برد كه پس از شكستن بت‌ها و ويراني بت‌خانه تبر را بر شانه‌ي بت بزرگ(سالم و پابرجا) آويزان كرد و رفت. او با تبر كسي را به ايمان و بيعت وادار نساخت بلكه ديگري را به آستانه رخداد رهايي بخش كشانيد.

گشودگي به حوزه‌يي كه در آن پوشالي بودن و پوچي بت‌هايي كه مي‌پرستيم عيان مي‌شود و در نهايت بت بزرگي كه خود بايد پاسخگو باشد نشانه‌يي براي رهايي خواهد بود.

مسئله نه بازي با كلمات بلكه ايستادن بر فراز دوگانه‌گي‌ها و در نهايت آگاهيِ ناشاد و تروماتيك به اين حقيقت كه مسائل، لاينحل باقي مانده و  انتخاب به نظر واقعي و استدلالي اساسا به گونه‌يي روكش كردن ايدئولوژيك يك سري دال‌ها و واژه‌هاي توخالي و تهي است كه معنا را به دو طرف مرز سياهي / سفيدي، خوبي/بدي و ... انتقال مي‌دهد.

 در صورتي كه مسئله در رسيدن به اين نكته است كه "ما زن به دنيا نمي‌آييم، ما زن مي‌شويم. و يا همان گونه كه بودريار مي‌گفت" ما مدرن به دنيا نمي آييم ما مدرن يا متجدد مي‌شويم."  

o نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 21:50    | 
انديشيدن به مرگ زيستن را سهل‌تر مي‌سازد برخلاف خيل بسياري كه از مرگ مي‌هراسند من به مرگ نزديك‌ترم، مرگ همان سويه‌ي اصيل زيستن است.
o نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 17:45    | 

هميشه فقدان، هميشه خلا، هميشه مطلوبي گمشده در برابرت ايستاده است، زندگي هميشه زيستن با/در آگاهي ناشاد است؛ معرفت ترماتيك و دردناك به دال‌ها و واژه‌هاي سرشار از تهي، فقداني هميشه ماندگار!

o نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 8:11    | 

"تاهنگامی که امیال باطنی از نظر فرد پوشیده باقی بماند تکرار هم‌چنان ادامه خواهد داشت، تنها کسب آگاهی و قبول قلبی این امیال می‌تواند فرد را از یک چنین دور باطلی نجات بخشد ولی این کسب آگاهی به هیچ وجه‌نمي‌تواند جنبه عقلانی و نه به اصطلاح روشنفکرانه داشته باشد بلکه مستلزم تغییر و انقلاب درونی فوق‌العاده‌یی است که‌ ناشی از خطر کردن و به گروگان نهادنِ نهایتِ ذات و باطن فرد است."

 

o نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 18:50    | 
باور كن

باور كن هيچ كس اين ميان مقصر نيست، باور كن به لحظه رستگاريِ كه در ساعت 5 عصر پنج شنبه‌ها تكرار مي‌شود، اين اولين پنج شنبه زهر مارم نبوده و نخواهد بود. باور كن با 5 كنت پاي بلند سال‌ها پيش از اين شروع شد و هنوز بر اين منوال تكرار مي‌شود، باور كن كه پنج شنبه‌ها مثل ابرهايِ آسمانيِ روزهايِ باراني، ارواح نيز به زمين نزديكترند. باوركن دروغ نگفتم، نه جرات، بل ناي نوشتن نداشتم. باور كن به تو از تو نزديكتر و نيازمندتر بودن را، باور كن به لحظه رستگاري كه در ميانه‌ي همه‌ي پنج شنبه‌ها جريان داشت و دارد، باور كن به اسارت پنج شنبه‌هايم ، وداع ياران را و ايمان جوادانه بودن را. باور كن كه آخر الزمان نه در انتهاي تاريخ بل در همان لحظه‌يي است كه باور مي‌كنيم .... باور كن.

o نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 20:40    |