آنچه در همهي انواع دلخوشكنكهاي فريبنده و ظاهري پست مدرن ( فضاي كليكگون، بازيگوشانه و پنجرهيي اينترنت، در انواع اعتيادها و ازخودبيخود شدنها در قالب ادبيات، فلسفه، معنويت و فرهنگ با مي و ني و مولانا و مدونا)مشترك بوده و محقق ميشود، چيزي جز انهدام و انزواي بيش از پيش هويت و تن آدمي و اخلاق و كنش واقعي نيست و پيامد آن عادت به تفكر و كنشي است كه با فاجعه و فاشيسم عين قاعده و روال عادي امور برخورد ميكند و خيره و منفعل ايستاده و هيولايي را كه خود ساخته و در جان گرفتن آن مشاركت كرده نظاره ميكند.
به گونهيي همكلام با والتر بنيامين در تزهايي درباره تاريخ بايد نوشت:" سنت ستمديدگان به ما مي آموزد كه وضعيت اضطراري يا استثنايي كه در آن به سر مي بريم خود قاعده است.بايد به تصوري از تاريخ دست يابيم كه با اين بصيرت خواناست آنگاه به روشني در خواهيم يافت كه وظيفهي ما ايجاد يك وضعيت اضطراري واقعي است و اين كار موضع ما را در مبارزه با فاشيسم تقويت خواهد كرد . يكي از دلايل وجود بخت پيروزي براي فاشيسم آن است كه مخالفان فاشيسم، تحت عنوان پيشرفت با آن به مثابهي نوعي قاعده يا هنجار تاريخي برخورد ميكنند امروزه بسياري از اين نكته در حيرتاند كه وقوع حوادثي كه بر ما ميگذرد هنوز هم در قرن بيستم امكانپذير است. ولي اين حيرت نه حيرتي فلسفي و نه سر آغاز معرفت مگر معرفت به اين حقيقت كه آن تصور از تاريخ كه سرچشمهي اين حيرت است، قابل دفاع نيست
به نظر من_ بر اساس حرفهاي ژيژك در گفتگو با گلين دالي كه درپيوست كتاب رخداد آمده است، و عنوان مقالهيي كه در ابتداي كتاب، مراد فرهادپور از دالي ترجمه كرده است( risking the impossible / ژيژك: قمار كردن بر سر محال ) _ قمار كردن اساسا امري بازيگوشانه و فانتزي است و نميتواند كل بار معنايي كار ژيژك را برساند.به گونهيي كار ژيژك قيام براي محال و بر سر امر محال و نشدني است همان عمل و فعلي كه اسطورهي عملگرايي آنرا نشدني جلوه داده و ما را به تحقق فرايند و رخدادي شدني و امكاني و در چارچوب بازهي تعريف شدهي موجودِ محلي/جهاني ميل ميدهد.و دخالتِ راديكال ژيژك در انتخاب و اقدام به عملي واقعي بر اساس اخلاقِ امر واقعي، براي قمار كردن شكل نگرفته است.چيزي كه ژيژك با كنار زدن همه محدديتها زنجيرها و اسطورهها در عمل و انديشه آن را محقق كرده است: ريسك كردن و مخاطره كردن واقعي(قيام)، به مراتبّ با اشكال مختلف قمار، عاشقانه و يا صلح / محيط زيست دوستانه فرق بنيادي دارد.كه بايد مد نظر گرفت.
رفيقي داشتم ميگفت كتاب خواندن در ايران معاصر استمنا ذهني است و اين براي عشق كتابي مثل من پتك كشندهيي بود كه پس مدتها كلنجار رفتن با اين موضوع به اين نتيجه رسيدم كه در نوشتن، خواندن و عاشق شدنمان :در كنش سياسي و اجتماعيمان : و حتا در برنامهها و فعاليتهاي اقتصادي و ساختاريمان و اساسا در همه چيز مان سويههايي از سرايت مزمن استمناگونهگي قابل مشاهده و رد يابي است.
وتو ميتواني در همين متن كوتاه آن فعاليت مزمن را دوباره مشاهده كني.
تاماس جفرسون ميگويد "اگر همسايهي من بگويد كه بيست خدا هست يا خدايي نيست آزاري به من نمي رسد."
شما چه ميگوييد؟
