تبليغاتX
یادداشت‌ها
یادداشت‌ها

نوشتن

سمين دووار درباره‌ي سارتر مي‌نويسد :"يك دم از انديشيدن بازنمي ماند نه آن‌كه مدام كلماتِ قصار و اصول نظري صادر كند سارتر از فضل فروشي و خودنمايي نفرت داشت اما ذهنش در جوشش بود گويي كه از سستي و خواب‌آلودگي ، نسيان و مدرا بويي نبرده بود او زيستن  را براي اين مي‌خواست كه بنويسد اما من نوشتن را از زيستن جدا نمي دانستم.سارتر معتقد بود چون كسي چيزي براي گفتن داشته باشد هرگونه افراط خيانت است.اما من تا آن زمان-دست كم در خيال- آشفتگي‌ها و سردرگمي‌ها و بي‌سروساماني‌ها را مي‌ستودم و زندگي‌هاي توام با خطر را، مردان سرگشته و ره‌گم‌كرده را زياده‌روي در مشروبات الكلي و مواد مخدر و شهوت‌پرستي را تحسين مي‌كردم."

اما سارتر كارش را نوشتن مي‌دانست.قرص‌هاي نيروزا مي‌خورد تا بتواند پي در پي ، بي‌وقفه و مدام بنويسد:"اگر در زندگي چيزي نمي‌بود كه با آن در افتيم و آن‌را براندازيم ادبيات به كار نمي‌خورد."

او رستگاري را در ادبيات مي‌جست:"غرض از ادبيات تلاش و مبارزه براي نيل به آگاهي است از اين‌رو نويسنده در مقابل عملي كه انجام مي‌دهد مسئول است."

اثر هنري و ادبي در چشم او نوعي غايت مطلق بود كه علت وجود خود و آفريينده‌ي خود را و حتا شايد همه جهان را در خود داشت.

"هنر وجود ندارد مگر براي ديگري و از طريق ديگري."

"نوشتن در حكم كنش و جست‌وجوي حقيقت است نويسنده با نوشتن برمي‌گزيند.نويسنده مي‌نويسد تا ديگران با تعهدات ناشي از گزينش و كنش روبه‌رو شوند و آگاهانه عمل كنند."به قول بابك احمدي"سارتر كسي كه مي‌نوشت."

همه‌ي اين‌ها براي آن‌ها كه در هزارتوhttp://hezartou.com سردرگم‌اند و نوشتن را امري شخصي و ذوقي دانسته و در مسيري گام بر مي‌دارند كه نبايد....نوشتن دفتر خاطرات شخصي نيست...آيا با مرگ ساتر اين نوشته‌ها هم مرده‌اند!؟

"روزي مي‌آيد كه قلم مجبور به توقف مي‌شود و آنگاه بايد نويسنده اسلحه برگيرد."

 

 

o نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 10:37    | 
بلوار

نيكلاي گوگول در داستان جذاب بلوار نيفسكي كه هركس پس از خواندنش فكر مي‌كند بلوار شهر خودشان توصيف شده و داستان اين‌جا اتفاق مي افتد در همان آغاز داستان مي‌نويسد "اين بلوار همه چيز و همه چيز است.. درخشش‌اش  خيره كننده است در گردش‌گاه بي‌انتهايش خودتان را از ياد مي‌بريد همه‌ي دل‌مشغولي‌ها از خاطرتان مي‌رود. اين‌جا تنها مكاني است كه شما مي‌توانيد افرادي را بيابيد كه بي هيچ دليلي اين‌سو و آن‌سو مي‌روند و هيج انگيزه‌يِ مادي و تجاري كه تمام سنپترزبورگ بدان آلوده است ندارد ، بلوار شريان حياتي پترزبورگ است قدرت مطلق.اداره‌ي آمار و اطلاعات... تنها تفريح‌گاه شهري است كه از نظر تفريح سخت در مضيقه است. شهر فرنگي است با تصاوير متنوع."

در ادامه داستان به توصيف عابريني مي پردازد كه در زمان‌هاي مختلف در بلوار حضور مي‌يابند.و در اين ميان ماجرايي كه در آن‌جا اتفاق افتاده و از زبان راوي نقل مي‌شود.گوگول با به تصوير كشيدن تضاد و تفاوت وضع  و حال دو مرد  – يكي هنرمندي كه در دام عشق دختري خودكشي مي‌كند و ديگري بورژوايي كه چشمش به زن شوهرداري است ودر حال كام‌گيري از او- مي نويسد؛" هرگز به بلوار ايمان نياوريد همه چيزش دوز و كلك و روياست همه‌ي روز را به فريب و نيرنگ مشغول است و در آن لحظه‌اي كه شهر تيمارستاني از هياهو و نور مي‌شود شيطان چراغهاي خيابان را روشن مي‌كند و همه چيز با جلوه‌اي ديگرگونه به نمايش در مي آيند."

 يادداشت‌هاي يك ديوانه نيكلاي گوگول خشايار ديهمي نشر ني 81

o نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 5:57    | 
سرگردان
سرگرداني و سرگشتگي براي عصر ما به گونه‌يي هميشگي و همگاني شده‌است.و دوگانه‌گي‌هاي موجود ، جوجه هاي آشيانه‌ي دوتايي‌هايي است كه در ذهن و زبان ما لانه كرده اند.و آشكارا آن‌ها را در تاريخ و فرهنگ و سنت و حتا در منطق و نرون‌ها(سلول‌هاي عصبي) مي‌توان مشاهده كرد .
اما مسئله نه دلايل ما در انتخاب دو تايي‌ها بلكه در اين پرسش نهفته است كه چرا ، كي و چگونه اين پرسش‌ها و مسائل مطرح مي‌شوند.دالها و واژه‌ها تهي شده و دچار معناباختگي مي‌شويم.و گرنه اگر حيوانتر و با اشراف به تاريخ تكاملي بشر به مسائل و اطرافمان نگاه كنيم همه در حال چريدنيم مگر امري مستثني از اين قضيه هم در بشر سراغ داريم!؟
o نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 16:37    | 
كلاه

"يك بار در پاييز سال‌ها پيش از اين، بالاي تپه‌اي ، كلاه زني را باد برد. من باد و موها و برگ‌ها و كلاه و صورت زن را تكه- تكه در هوا ديدم . دويدم دنبال كلاه. باد كلاه را مي برد ، من هم دنبال باد و كلاه مي رفتم تا اينكه كلاه را بالاخره شكار كردم، فكر كردم چه قدر زن از پس گرفتن كلاهش خوش‌حال خواهد شد. ولي وقتي كه رسيدم بالاي تپه زن رفته بود. كلاه را گذاشتم روي سر خودم و ناگهان  سرم آتش گرفت. و باور كنيد سرم در زير كلاه مي سوخت. مي دويدم اين ور و آن ور و فرياد مي زدم ، جنون! جنون! من از آن روي شروع به نوشتن كردم كه آن كلاه را سرم گذاشتم. براي چه مي نويسم؟براي اينكه كلاه سرم رفته است." رضا براهني

o نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 6:15    | 
نوستالژي

تنهايي تنها لحظه و واقعيتي است كه نوستالژي ندارد.همه‌ي تنهايي‌هاي مان يكي‌اند و مرگ تنها واقعيتي و تجربه‌ي وهمناكي است كه پس از آن هيچ نوستالژي گويي قرار است بر جاي نماند و اين حقيقتي است براي اثبات يا انكار زندگي پس از مرگ.وجود تجربه نوستالژيك به گونه‌يي براي اتصال و تركيب و جلوگيري از به هم نريختن ذهن و زبان در مواجهه با مرگ به بي‌كران مي‌انديشد.

اما احساس و تجربه نوستاژيك نه در رنج و غربت و دلتنگي براي وطن يا زمان از دست رفته  بلكه در هجوم آينده و اكتوني رقم مي‌خورد كه روز به روز وحشتناك‌تر ، تكراري‌تر وهم انگيزتز و تحمل ناپذيرتر مي‌شود.

o نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 18:14    | 
هویت یابی رادیکال

١.ژان بودريار در توصيف آمريكاي دهه ي ٨٠ مي نويسد:"اينجا جهاني است كه از ثروت، قدرت، خرفتي، بي اعتنايي،بهداشت رواني،اسراف،فقر،بيهودگي،پوچي تكنولوژيك، خشونت بي هدف،كاملا فاسد شده وپوسيده است.و سرزندگي آن نه ناشي از ريشه داشتن بلكه برخاسته از بي ريشگي است،نوعي سرزندگي متابوليسمي، در روابط جنسي و اجسام و نيز در كار و خريد و فروش .....آمريكا هيچ حقيقتي ندارد وقتي يگانه زيبايي جسماني به وسيله جراحي پلاستيك به وجود ميآيد وقتي يگانه زيبايي شهري به وسيله جراحي منظره به وجود مي آيد وقتي يگانه نظر به وسيله جراحي نظرسنجي به وجود مي‌آيد......و حالا با مهندسي ژنتيك جراحي پلاستيك براي كل نوع انسان در پيش است"1
او در ديدار از نيويورك ،لس آنجلس و ديگر شهرها و اماكن امريكا سفرنامه بي‌نظيري مي نويسد كه آدمي را وسوسه مي‌كند به سان او تهران امروز را به تصويربكشيد چرا كه بسياري از تحليل‌ها و توصيف‌هاي او از آمريكاي آن زمان با اكنون تهران قرابت خاصي پيدامي كند:"تمام چيزهايي كه بايد درباره‌ي جامعه آمريكايي دانست مي‌توان از انسان‌شناسي رفتار رانندگي‌اش بدست آورد"...آمريكا از مسئله اصل و نسب طفره مي‌رود،نه اصل و نسبي را پرورش مي‌دهد و نه اصالتي اسطوره‌اي را؛هيچ گذشته و حقيقت بنياديني ندارد."1
هرچند او دقيقا در قياس آمريكا و اروپا بر اين نظر است كه آمريكا نسخه اصلي مدرنيته و اروپا مدرنيته زيرنويس دار و دوبله شده است."آنها مدرن نمي‌شوند مدرن به دنيا مي‌آيند"و بر اين اساس به درستي تاكيد مي‌كند "ديد آنها از جهان همواره وراي ادراك ما خواهد بود درست همانطور كه كشورهاي جهان سوم هرگز ارزش‌هاي دمكراسي و پيشرفتِ تكنولوژي را ملكه ذهن نخواهند كرد."وافسردگي ما‌ [اروپاييها] ناشي از همين امر است كه ممكن است باعث شود"فردي اروپايي براي مقابله... به فكر مرگ و قتل، قتلهاي انتحاري،عياشي‌ها و آدم خواري مي‌افتد."1
پارادوكسي كه ذهنِ بودريار در حين مسافرت با آن كلنجار مي رود، مسئله و پرسشي است كه هر مسافري در تهران با آن مواجه مي‌شود و در نتيجه‌ي اضطراب و شوكِ سفر، هويتِ فردي و افكار خصوصي‌اش به هم مي‌ريزد.
مي‌گويند بودريار براي فرار از اين مخمصه زودتر از موعد مقرر به مسافرتش پايان داده و آمريكا را ترك كرد.اما اكنون دانشجوي شهرستاني كه به خاطر قبولي در دانشگاه در مواجه با شوك شهري درگير چنين چالشي شده، هويتش تكان مي‌خورد و راه فراري نداشته و بايد بماند ؛ مسئله‌ي اصلي ماست.
٢.از هم‌گسيختگي، چندپارگي، شوك و سرگشتگي همه معرف اصلي تجربه شهري مدرن هستند،ودر اكنون ما هويت فردي در مواجه با شوكِ تهران(نمونه‌يي ازجهان-شهر ناقص الخلقه)، تكه تكه شده و خلا هويتي و ساختاري سوژه بر ملا مي‌شود اساسا " سوژه يك خلا برسازنده بنياني است كه فرايند سوژه شدن را به پيش مي‌راند اما نهايتا نمي‌تواند توسط آن به طور كامل پر شود.سوژه نمي تواند در متن نمادين‌ ‌(‌زبان، فرهنگ،جامعه...)ن‍ام خود را بيابد يا به اينهماني و هويت هستي‌شناختي كامل دست يابد.سوژه همواره در مقام" استخواني گير كرده در گلويِ دال" باقي ميماند."2
شوك ناشي از بحران هويت و "معرفت تروماتيك عدم امكان حل و فصل غايي پرسش‌هاي ناممكن در مورد هويت، تقدير ،الوهيت..."فرد را دچار اضطراب نگراني و سرگيجه شديدي مي‌كند كه مجبور مي‌شود در دفاع از خود و براي ساخت دوباره هويت وجودي‌اش در برابرِ شوك جذب، دفع، حل و كنترل را انتخاب كند.
اميد مهرگان دانشگاه را براي دانشجو به مثابه‌ي " پرتاب شدن به محيطي مركز زدوده،همراه با تنوع جنسيتي و عاري از هر نوع رابطه ارگانيك ميان استاد و شاگرد" توصيف مي‌كند."محيطي كه خاصه براي جوامع بسته جهان سوم ،سرآغاز تحقق مفهوم آزادي استقلال و جوانانگي است ؛ زندگي بي قيد در خوابگاه ، مواجه ناگهاني با جنس مخالف، اولين برخوردها با كتاب پيشتر ناياب و بعضا ممنوع ، اولين تجربه‌هاي ذهني و جسمي شوك آور و... .
نسبت دانشگاه به دبيرستان و محيط مانوس قبلي دقيقا همان نسبت متروپل به روستا يا شهرستان است."افراد از بدو ورود به دانشگاه صرفا فردهاي بي هويتي‌اند كه ناخواسته منتظرند تا به بيان آلتوسري ،توسط يك ايدئولوژي مورد خطاب/استيضاح قرار گيرند و به سوژه بدل شوند، سوژهايِ سياسي، سوژهايِ شيفته سينما يا ادبيات يا سوژهاي با هدف و وظيفه‌ايِ مشخص:مهندس شدن.تمام مفاهيم رايج اگزيستانسياليستي ، نظير دلهره، ياس، انتخابِ آزاد،پوچي به خوبي با وضعيت پرتاب شده به دانشگاه خواناست."3
هرچند مهرگان دانشجو را در بدو ورود بي هويت مي‌شناسد اما به نظر دانشجو با هويتي يك‌دست ، بي‌مايه و سنتي و استاندارد وارد دانشگاه مي‌شود و هجوم ديگري بزرگ در قالب شهر، فرهنگ و دانشگاه ... يگانگي و وحدت سوژه را بر هم مي زند و نياز به هويت سازي/يابي دوباره و آگاهي از شكاف و وضعيت پارادوكسيكال و متناقض‌اش را تشديد مي‌بخشد.
راه‌كارهاي كه در اين ميان‌ ارائه مي‌شود و ايدئولوژي‌هايي كه دانشجو را خطاب قرار مي‌دهند و مسير سوژه شدن و ساخت هويت جديدش را نشان مي‌دهند به گونه‌يي هيچ يك نتوانسته‌اند بحران و معضل وجودي دانشگاه و شهر را حل كنند.براي نمونه ناصر فكوهي در مقاله توهم شهري كه زاده نشد-كه مي‌توان آن‌ را توهم دانشگاهي كه زاده نشد هم تعبير كرد- مي‌نويسد:"شهر ايراني زاده نشد يا بهتر بگوييم تنها توهم و اسطوره آن زاده شد، همچون اسطوره مدرنيته و تجدد...
شهر ايراني هماني بود كه تاريخ نياكان‌مان نشان داده بود،بسيار بيشتر پايِ تختِ شاهان و بسيار كمتر آرمان‌شهر خيالين تجدد و امروز نيز اگر ابداع و بر پاشدن اين شهر متجدد در نهايت ممكن باشد،تنها و تنها در خلال يك نوزايي در حوزه‌ي شهروندي يعني يك نوزايي و نوسازي و تحول فكري و ذهني در نزد كساني ممكن خواهد بود كه بايد اجزاء و سلول‌هاي پايه‌اي آن راتشكيل دهند."4
با آن‌كه راه‌كار او نسبت به پست‌مدرن‌هاي مدعي مطالعات فرهنگي- كه براي‌شان شهر به مثابه‌ي متني براي خوانش و تهيه‌يِ تحليل، گزارش و خاطره از پرسه زني و خيابان‌گردي است-اساسي‌تر است؛ با اين حال براي بحران هويت و نياز مبرم دانشجو به راهي براي نجات از فاجعه و رهايي از خفقان و انسداد و انزواي ناشي از شوكِ تجربه‌ي شهري/دانشگاهي، ؛ راه‌حل‌ها و هويت‌سازي‌هايِ كاذبِ ليبرال،پست‌مدرن و كثرتگرا و يا نژادپرستيِ شبه فاشيستيِ محلي چاره‌ساز نبوده و بحران را تشديد خواهد بخشيد.بنابراين دانشجو براي خروج از بن بست نياز به " دخالتي راديكال‌تر در حيطه‌ي تخيل سياسي همراه با بسط و توسعه شكلي از سياسي كردن اخلاق" دارد كه مستلزم نوعي دگرديسيِ تخيل اخلاقي-سياسي براي رسيدن به اخلاق امر واقع است و براي شروع ، "تاكيد نهادن بر خود آيينيِ بي قيد و شرط سوژه و پذيرفتن اين‌كه ما در مقام انسان‌ها نهايتا مسئول اعمال و بودن-در -جهان خويش‌ايم، ضروري است.
اخلاق امر واقعي بس به دور از معيارسازي صاف و ساده يا تصفيه/تقويت قواعد اجتماعي موجود ، از دل معيار شكني و يافتن مسيرهاي نويني برمي‌خيزد كه بنا به تعريف ، متضمن تغييرات تروماتيك‌اند، يعني متضمن رويارويي با امر واقعي در بطن چالش اخلاقي راستين كه حاضر است بر سر امر محال قمار كند.آن هم بدين معنا كه آماده است تا خود را از قيد و بند مواضع استانداردشده رها سازد.آنچه مورد تصديق ژيژك است نوعي فرهنگ راديكال هويت يابي و يكي شدن اخلاقي است كه در متن آن ،بديلهاي گوناگون مبارزه جويي سياسي مي‌بايد قبل از هر چيز نسبت به خويش مبارزه جو باشند."2

1.ژان بودريار آمريكا ترجمه عرفان ثابتي نشرققنوس 84
2.اسلاوي ژيژك ترجمه مراد فرهاد پور و ديگران مقاله ژيژك :قمار كردن بر سر امر محال گلين دالي –نشر گام نو 84
3.اميد مهرگان وسوسه‌هاي سارتر سالنامه شرق 84
4. ناصر فكوهي توهم شهري كه زاده نشد روزنامه روزگار شماره 814

o نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 17:13    |