تبليغاتX
یادداشت‌ها
یادداشت‌ها

غربی ها عادت کرده اند دنیا را از زاویه های مختلف تماشا کنند.آن ها عادت کرده اند حتا خدا را پایین کشیده کشته و بر تابوتش جشن بگیرند.هستی را بی خدا بزیند و یا خدایی ساخته و بپرستند.
در حالی که ما حتا نمی توانیم خیلی چیزها را تصور کنیم چه رسد به اینکه تجربه کنیم و عادت ؟

o نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 18:3    | 
دردها

تضادها و تعارض‌هاي بسياري جامعه را فراگرفته‌است.جامعه‌ي ما به شدت افسرده و بيمار است.         راه نجات كدام است؟    

  آيا مي‌‌توان از كنارش گذشت و نشست وگذر زمان را نگريست؟چه چيزهايي باعث ايجاد معضلاتي مثل خودكشي، افسرده‌گي، اعتياد، بي‌كاري، نابرابري،  فاصله‌ي طبقاتي،جنايت و... است.   

   چه‌ چيز يا چه ‌كس  يا چه ‌نهادي مقصر است؟

برخي هنوز مشكل را در بي‌ديني و عدم اجراي اصول اصيل اسلامي مي‌دانند !

فرهنگ تبليغي سكه بي‌رونق است.

كسي از حكم رانان، نخبه‌گان، روشن‌فكران و... ريشه‌ي معضلات را درست تشخيص نداده و راه‌كاري ندارد.

هنوز تحليل‌هاي آبكي راه‌كارهاي كشكي‌ ،خيالي و غيرعملي و بيش‌تر انكار اساسي‌ترين روش‌ها در برخود با معضلات است؟

و اين ميان دردهاي بسيار جامعه‌ي بيمار ما.

o نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 23:26    | 
فوکو و سرباز بیگاری

وقتي به واژه‌هايي مثل اينترنت، فرهنگ، آزادي، توسعه، آگاهي و ايران مي‌انديشم.ياد سرباز بيگاري شعبه برق پايگاه مي افتم. قيافه‌ي معصومانه‌يي داشت تازه آمده‌بود خدمت و از قرار بعد آموزش‌هاي نظامي و عقيدتي به دستور فرمانده  مي‌آمد بيگاري.كارش  كندن جاي تير چراغ برق بود و آن روز ماشين نداشتيم ببريمش براي بيگاري و تو قسمت نشسته بود و چرت مي‌زد.

 روز گرمي بود مثل همه‌ي روزهاي تابستان گرم خوزستان و در آن بعد از ظهر گرم شعبه خلوت بود و من از موقيعت استفاده‌كرده پشت ميز قسمت نشسته بودم و زير كولر گازي LG كتاب مي‌خواندم.فوكو در بوته‌ي نقد با ترجمه‌ي پيام يزدانجو.

فوكو  در كل گيج‌كننده و تشويش‌آور است  و مطالب كتاب هم كم از خود فوكو نداشت.حوصله‌ام ازفلسفه و فوكو سر رفت .سرم را بالا كردم و سر صحبت را با سرباز باز كردم.

از گرما و سربازي و غربت مي‌ناليد.ازدهات خراسان بود و ماشين‌شان در راه جنوب تصادف كرده بود.

هميشه در اين مدت گند خدمتم سعي مي‌كنم طوري خودم را به‌شان نزديك كنم .دوست دارم بدانم به چي فكر مي‌كنند؟زندگي را چه‌طوري مي‌بينند و مي‌گذرانند؟

گفتگو هم مشكلاتي دارد سرباز خسته  و مريضي كه دوست دارد هرچه زودتر جيم شود و برود حمام و بعد بخوابد. زياد حوصله صحبت كردن ندارد و شايد حرفي هم براي گفتن نداشته باشد.

ديدم چشمش به عنوان كتاب افتاده است و با خود كلنجار مي‌رود.به قول خودمان هنگ كرده‌است.پرسيدم "چند كلاس سواد داري. "

"جناب سروان تا چهارم ابتدايي." ازاين جناب، جناب گفتن‌شان حالم‌ بهم مي‌خورد.

مخم سوت كشيد.پرسيدم "سربازهاي ديگه چه‌طور؟"

"جناب سروان گردان ما همه زير ديپلمند."

مي‌‌‌خواستم بپرسم عنوان كتاب را مي‌تواني بخواني .اما خفه شدم و چون دانستم حتا نمي‌داند در عنوان كتاب "در"حرف اضافه است يا دروازه.

 

o نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 16:34    | 
بي‌مسئله‌گي

مسئله‌ها وپرسش‌هاي اصلي ما را چه موضوع‌هايي تشكيل مي‌دهد؟آيا مي‌توان به مسائل و پرسش‌ها انديشيده و تجزيه و تحليل‌شان كرد؟

يا نه اشتباه فكر مي‌كنم و ما مشكل، دشواري و مسئله‌يي نداريم.و به قول هارتمن  دوران ما دچار بي‌مسئله‌گي هستي‌شناسانه شده‌است.آيا نبود تفكر فلسفي دليلي برنبود مسئله دشواري و پرسش مي‌باشد؟چه سنخيتي بين مسائل ما و حال يا تاريخ غرب وجود دارد؟

 

o نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 11:17    | 
گم‎گشته

  گویی گم‎گشته‎ایی دارم.به هر کجا که می‎روم دنبالش می‎گردم.در کتاب‎فروشی‎ها گشت می‎زنم. روزنامه‎ها و مجلات را ورق می‎زنم  به کتابخانه‎های بزرگ و جامع سر می‎زنم قفسه‎ها را  نگاه‎می‎کنم کتاب‎ها را با موضوع‎های مختلف انتخاب می‎کنم هربار چندتایی را برای مطالعه دست‎چین می‎کنم می‎برم و می‎آورم بی هیچ پیش‎رفتی بی‎هیچ نشانه‎ای از گم‎گشته‎ام.

سری به اینترنت می‎زنم وب‎گردی می‎کنم سایت‎ها و وبلاگ‎ها را ساعت‎ها مطالعه، بررسی و بازدید می‎کنم.برای هزاربار جست وجو می‎کنم.بی‎حاصل، بی‎راه، بی‎پاسخ و بی‎هیچ ‎نشانه‎ایی. هنوز چیزی کم دارم.هنوز دنبال پاسخی می‎گردم  برای پرسشی که نمی‎دانم چیست.

جمله‎ایی که فکر می‎کنم تمامی آن حقیقتی است که در مورد گم‎گشته‎ام شامل می‎شود

مایوس و سرگردان برمی‎گردم به خودم .چه ترسناک و وحشت‎زاست بی‎خودبودن.پس همه را تعلیق می‎کنم طلاق‎شان می‎دهم ذهنم را خالی می‎کنم و تنها می‎مانم .

دوباره با خدا هم راه می‎شوم .

فرقی نمی‎کند بازگویی گم‎گشته‎ای داری.

o نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 10:40    | 

خدمت مزخرف سربازی

از 22 فروردین چیزی پست نکرده‎ام .چند روزی مانده‎بود به اردیبهشت که نامه‎ی اعزام به خدمت رسید.وبا توجه به قرار تعیین شده در 2 اردیبهشت خودم را معرفی کردم .اکنون 6 ماه از خدمت مزخرف سربازی‎ام می گذرد و در این مدت ماجراهای بسیار از سر گذرانده‎ام .دو ماه آموزشی در قصر فیروزه‎ی‎ نیروی هوایی زود،پر خاطره،دردناک،شیرین ومعطل تمام شدودوباره لحظه‎ی تقسیم در  پرتاب تاس زنده‎گی،من دورتر ودورتر پرت شدم.

خلاصه تفنگ،سرباز ،خدمت،غربت،احترام ،تبعیض ،نگهبان،فحش ،زنده‎گی و...هزار واژه‎ی دیگردوباره معنایافته و ذهنم را پر کردند.

در همه‎ی این مدت گرچه وبلاگم خاموش بود اما اندیشه و حس نوشتن حین دستورهای نظام جمع ،تنبیه‎ها،در خواب وبیداری فرو ننشست واز همه‎ی زمان‎ها برای نوشتن ویافتن مفری جهت خروج از این  هزارتوی شاید مسدود سود می جستم.

بر خلاف مجید که سربازی چون فرشته‎ای نجات او را از دست همه‎ی آنچه گرفتارش کرده بود خلاص کرد.به حالش غبطه می خورم که زود درمان شد و به نظر سرطان هستی من وخیم‎تر بوده و علاج ناپذیر است.

 

o نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 22:32    |