غربی ها عادت کرده اند دنیا را از زاویه های مختلف تماشا کنند.آن ها عادت کرده اند حتا خدا را پایین کشیده کشته و بر تابوتش جشن بگیرند.هستی را بی خدا بزیند و یا خدایی ساخته و بپرستند.
در حالی که ما حتا نمی توانیم خیلی چیزها را تصور کنیم چه رسد به اینکه تجربه کنیم و عادت ؟
تضادها و تعارضهاي بسياري جامعه را فراگرفتهاست.جامعهي ما به شدت افسرده و بيمار است. راه نجات كدام است؟
آيا ميتوان از كنارش گذشت و نشست وگذر زمان را نگريست؟چه چيزهايي باعث ايجاد معضلاتي مثل خودكشي، افسردهگي، اعتياد، بيكاري، نابرابري، فاصلهي طبقاتي،جنايت و... است.
چه چيز يا چه كس يا چه نهادي مقصر است؟
برخي هنوز مشكل را در بيديني و عدم اجراي اصول اصيل اسلامي ميدانند !
فرهنگ تبليغي سكه بيرونق است.
كسي از حكم رانان، نخبهگان، روشنفكران و... ريشهي معضلات را درست تشخيص نداده و راهكاري ندارد.
هنوز تحليلهاي آبكي راهكارهاي كشكي ،خيالي و غيرعملي و بيشتر انكار اساسيترين روشها در برخود با معضلات است؟
و اين ميان دردهاي بسيار جامعهي بيمار ما.
وقتي به واژههايي مثل اينترنت، فرهنگ، آزادي، توسعه، آگاهي و ايران ميانديشم.ياد سرباز بيگاري شعبه برق پايگاه مي افتم. قيافهي معصومانهيي داشت تازه آمدهبود خدمت و از قرار بعد آموزشهاي نظامي و عقيدتي به دستور فرمانده ميآمد بيگاري.كارش كندن جاي تير چراغ برق بود و آن روز ماشين نداشتيم ببريمش براي بيگاري و تو قسمت نشسته بود و چرت ميزد.
روز گرمي بود مثل همهي روزهاي تابستان گرم خوزستان و در آن بعد از ظهر گرم شعبه خلوت بود و من از موقيعت استفادهكرده پشت ميز قسمت نشسته بودم و زير كولر گازي LG كتاب ميخواندم.فوكو در بوتهي نقد با ترجمهي پيام يزدانجو.
فوكو در كل گيجكننده و تشويشآور است و مطالب كتاب هم كم از خود فوكو نداشت.حوصلهام ازفلسفه و فوكو سر رفت .سرم را بالا كردم و سر صحبت را با سرباز باز كردم.
از گرما و سربازي و غربت ميناليد.ازدهات خراسان بود و ماشينشان در راه جنوب تصادف كرده بود.
هميشه در اين مدت گند خدمتم سعي ميكنم طوري خودم را بهشان نزديك كنم .دوست دارم بدانم به چي فكر ميكنند؟زندگي را چهطوري ميبينند و ميگذرانند؟
گفتگو هم مشكلاتي دارد سرباز خسته و مريضي كه دوست دارد هرچه زودتر جيم شود و برود حمام و بعد بخوابد. زياد حوصله صحبت كردن ندارد و شايد حرفي هم براي گفتن نداشته باشد.
ديدم چشمش به عنوان كتاب افتاده است و با خود كلنجار ميرود.به قول خودمان هنگ كردهاست.پرسيدم "چند كلاس سواد داري. "
"جناب سروان تا چهارم ابتدايي." ازاين جناب، جناب گفتنشان حالم بهم ميخورد.
مخم سوت كشيد.پرسيدم "سربازهاي ديگه چهطور؟"
"جناب سروان گردان ما همه زير ديپلمند."
ميخواستم بپرسم عنوان كتاب را ميتواني بخواني .اما خفه شدم و چون دانستم حتا نميداند در عنوان كتاب "در"حرف اضافه است يا دروازه.
مسئلهها وپرسشهاي اصلي ما را چه موضوعهايي تشكيل ميدهد؟آيا ميتوان به مسائل و پرسشها انديشيده و تجزيه و تحليلشان كرد؟
يا نه اشتباه فكر ميكنم و ما مشكل، دشواري و مسئلهيي نداريم.و به قول هارتمن دوران ما دچار بيمسئلهگي هستيشناسانه شدهاست.آيا نبود تفكر فلسفي دليلي برنبود مسئله دشواري و پرسش ميباشد؟چه سنخيتي بين مسائل ما و حال يا تاريخ غرب وجود دارد؟
گویی گمگشتهایی دارم.به هر کجا که میروم دنبالش میگردم.در کتابفروشیها گشت میزنم. روزنامهها و مجلات را ورق میزنم به کتابخانههای بزرگ و جامع سر میزنم قفسهها را نگاهمیکنم کتابها را با موضوعهای مختلف انتخاب میکنم هربار چندتایی را برای مطالعه دستچین میکنم میبرم و میآورم بی هیچ پیشرفتی بیهیچ نشانهای از گمگشتهام.
سری به اینترنت میزنم وبگردی میکنم سایتها و وبلاگها را ساعتها مطالعه، بررسی و بازدید میکنم.برای هزاربار جست وجو میکنم.بیحاصل، بیراه، بیپاسخ و بیهیچ نشانهایی. هنوز چیزی کم دارم.هنوز دنبال پاسخی میگردم برای پرسشی که نمیدانم چیست.
جملهایی که فکر میکنم تمامی آن حقیقتی است که در مورد گمگشتهام شامل میشود
مایوس و سرگردان برمیگردم به خودم .چه ترسناک و وحشتزاست بیخودبودن.پس همه را تعلیق میکنم طلاقشان میدهم ذهنم را خالی میکنم و تنها میمانم .
دوباره با خدا هم راه میشوم .
فرقی نمیکند بازگویی گمگشتهای داری.
خدمت مزخرف سربازی
از 22 فروردین چیزی پست نکردهام .چند روزی ماندهبود به اردیبهشت که نامهی اعزام به خدمت رسید.وبا توجه به قرار تعیین شده در 2 اردیبهشت خودم را معرفی کردم .اکنون 6 ماه از خدمت مزخرف سربازیام می گذرد و در این مدت ماجراهای بسیار از سر گذراندهام .دو ماه آموزشی در قصر فیروزهی نیروی هوایی زود،پر خاطره،دردناک،شیرین ومعطل تمام شدودوباره لحظهی تقسیم در پرتاب تاس زندهگی،من دورتر ودورتر پرت شدم.
خلاصه تفنگ،سرباز ،خدمت،غربت،احترام ،تبعیض ،نگهبان،فحش ،زندهگی و...هزار واژهی دیگردوباره معنایافته و ذهنم را پر کردند.
در همهی این مدت گرچه وبلاگم خاموش بود اما اندیشه و حس نوشتن حین دستورهای نظام جمع ،تنبیهها،در خواب وبیداری فرو ننشست واز همهی زمانها برای نوشتن ویافتن مفری جهت خروج از این هزارتوی شاید مسدود سود می جستم.
بر خلاف مجید که سربازی چون فرشتهای نجات او را از دست همهی آنچه گرفتارش کرده بود خلاص کرد.به حالش غبطه می خورم که زود درمان شد و به نظر سرطان هستی من وخیمتر بوده و علاج ناپذیر است.
