ویتگنشتاین درپیشگفتار رسالهی منطقی_فلسفیاش مینویسد "این کتاب مساﺋل فلسفی را بررسی میکند و نشان میدهد _چنانکه باور من است _که طرح پرسش دربارهی این مساﺋل برپایهی دژفهمی منطق زبانمان قرار دارد".یعنی این پرسشها و مساﺋل مهمل و بیمعنا میباشند و فلسفه با سنجش زبان میبایستی اندیشههایی را که بی فلسفه انگار ، تیره و تار و مبهم هستند، روشن کند و دقیقانه مرز آنها را معین سازد.
ویتگنشتاین بعدها از این نظر روی بر میگرداند و فلسفه بی او همچنان با همین مساﺋل دست و پنجه نرم میکند.
همیشه در این فکرم آیا نیازی به فلسفه است؟فلسفه چه کمکی کردهاست؟ وچهکمکی میتواند بکند؟ و بلافاصله به چیستی و چرایی فلسفه میاندیشم و شاید بیماری متافیزیکی.ودراین پرسش می مانم چه پاسخی می تواند شور فلسفیام را فرونشاند؟ درا ین فلسفهها دنبال چه میگردم ؟ چرا دنبال زندگی عادی نمی روم ؟
چرا بیراه میروم؟
یک روز مانده به اربعین به همه جا سرزد اما دریغ از یک بطری .بچهها میگفتند عزای حسین است بیخیال شو حکمتی بود پیدانشد! وفروشندهها بگیر، بگیر را عامل کساد بازار میدانستند. آخر شب گرد آمدیم بیهیچ بطریی. و پیمان بستیم تا سیزدهبدر هرطوری شد بطریها را پر کنیم بساط را جور کنیم و گوشهی دنجی، آزاد عیش را نوش را عشق وصفا را صدا زنیم.
فلسفله زادهی حیرت در حیات است و نیاز به فلسفه هنگامی پیش می آید که دستگاههای مطلقسازی ورشکسته شدهباشند و مرجعیت رسمی و یگانه از اعتبار بیافتد.چراجویی، استدلالخواهی و اعتراض به سنت و عرف نشانههای فلسفه است.بیراهگی آغاز و پایان فلسفه است.
شوق فلسفی چند سال اخیر ایران به کتابها و مباحث فلسفی را چهگونه میتوان ارزیابی کرد؟ آیا دعوت از چندین فیلسوف زندهی جهان با گرایشهای مختلف به ایران (ویژهنامهی نوروزی شرق) هیچ دلیل و علتی ندارد؟ چرا در دیگر گرایشهای علوم انسانی چنین رونقی نیست؟
نمی دانم شاید فلسفه مرده است و در این جا هم مجلس ختمی گرفتهاندیا شاید ما بیماران متافیزیکی نیاز به طبیب داریم.
"در دانشی که جستوجو میشود نخست پرداختن به بیراهگیها(دشواریها یا شکوک ) ضرور است که پیش از همه مطرح میشود. اندیشه در بیراهگی خود درست در وضعی هممانند مردان در بند است ...هدف روشن نیست مگر به بیراهگیها بپردازیم".ارسطو این گونه فلسفهاش را در کتاب بتای متافیزیک آغاز میکند و شرفالدین خراسانی به خوبی کلمهی بیراهگی را در ترجمهی متن یونانی متافیزیک میآورد .
بیراهگی، سردرگمی و بیتکلیفی همه جا را گرفتهاست همهی جهان_ زیستمان را .چرا هیچ راهی هیچ آیندهای پیدا نیست؛ برای سرزمینمان برای شهروندانمان برای سیاستمان برای فلسفه و... .یا نه پیداست ومن خبر ندارم.
بیراهگیهای اصلی کدامها هستند؟مساله و پرسش اصلی ایران امروز؟
هر سال برگهی اولین روز سالنامه دیباچهای است دروغین برای آینده .پارسال گذشتهای است حی و حاضر و کاملن قابل توجیه. وعیددیدنی نمایشی از سنتی رنگ و رو باخته است.
سال نو شد حیفم آمد وبلاگم را نو نکنم .
امیدوارم 84 سال خوبی باشد؛ برای ما، برای فلسفه، برای ایران، برای آزادی ...
