کسانی که همیشه میپرسند "چرا؟" به جهانگردانی شباهت دارند که در برابر ساختمانی ایستادهاند و کتاب راهنمای بیدکر((baedeker رامطالعه ميكنند و با مشغول شدن به خواندن تاريخ ساختمان و سنگ بنای نخستین آن و چیزهایی از این قبیل از نگریستن به خود ساختمان باز میمانند.
دیدگاه دینی ویتگنشتاین نورمن مالکوم ترجمهی علی زاهد
وقتی میگویم" در وجود جهان متحیرم " دارم زبان را نادرست به کار میبرم بیان زبانییی که به این تجربهها میدهم بیمعناست ... زیرا نمیتوانم وجود نداشتناش را مجسم کنم .کاربرد نادرست خاصی از زبانمان در همهی بیانهای اخلاقی و دینی ساری و جاری است.
برخورد با حدومرزهای زبان...برخورد با دیوارههای قفسمان کاملن مایوسکننده است.
ویتگنشتاین خطابهای درباب اخلاق ترجمهی مالک حسینی
کیستم و چه میتوانم بکنم؟
جز آنکه به رقص نور و شاخ و برگها بپیوندم، آن پرتو نور باشم که دود سیگار درآن محو میشود، آن ملایمت و آن شور پنهانی باشم که در هوا می تپد.
آلبر کامو یادداشتها ترجمهی دیهیمی
برای بیگاری حکومت(سربازی)هم باید دستمال کشید و سگدو زد.روزگار آنقدرکثافت و لجن است که از زندگی وهمهی متعلقاتش حال آدم بهم میخورد و میخواهد هستی را قی کند.واقعن رنج زندگی کاری میکند که انگار لذتی وجود ندارد.
اما همین که صدای مرگ میآید و مرگ را میبینی که دراطرافاتوبوسچپشده در وسط اتوبان پرسه میزند و دختر خوشگلی آن زیر ضجه میزند بی آنکه بخواهی وباور داشته باشی.هراس برمیداردت، زندگی روزمره معنا مییابد. دین، خدا ومذهب ظاهر میشوند و به لیوان خالی از آب راضیت میکنند ومیشوی مثل همهی مردم.ویادت میرود که چرا زاده شدیم؟
همیشه به خط عابر پیاده که میرسم، تردید میکنم. روزی بیخیال و عصبی از چراغ قرمز عبور میکنم و روز دیگر حس قانونمداریام گل میکند و مدتی منتظر عبور ماشینها میشوم تا چراغ سبز شود.مگر سرباز و باتوم مجری اجرای قانون و خرفهم کردن باشند که دیگر تردید جایش را به یقین میدهد.
آن روز عصر هوا سرد و سوزناک بود حوصلهی ایستادن پشت چراغ قرمز را نداشتم همین که دیدم چراغ عابر پیاده سبز است زود رد شدم.وسط خط عابر پیاده یکی صدایم کرد سرم را از لاکی که با شال و کلاه ساخته بودم بیرون آوردم. هم اتاقی پارسالم حامد از کنارم رد شدهبود.من نیز دستی تکان دادم و گفتم"حامد" .مثل دو ماشین بوقی زدیم، دستی تکان دادیم و از کنار هم رد شدیم.
