سفری ناخواسته در زمستانی سرد به مقصدی پر خاطره در گذشتهای نزدیک .
کاش فردا خورشید طلوع نمی کرد،دنیای خواب طولانی و همیشگی میشد،کاش آرزویش درست از آب در میآمد و این آخرین خوابش میبود.هزار بار آرزو میکرد:"کاش هیچ وقت زندگی را تجربه نکرده بودم."
راستی آیا فردا خورشید طلوع خواهد کرد؟
حاج آقا مرد جهاندیده و تاجر ثروتمندی است،چند سالی میشود که خودش را بازنشست کردهاست.دراین روزهای سرد زمستان و خیابانهای یخزدهی شهر که پای بیرون آمدن ندارد، قرآن،نماز و یک رادیو قدیمی سرگرمیهای او برای گذران عمر هستند.این دنیا را به سلامتی فتح کرده و مانده آن دنیا.موعظه بسیار میکند. میگوید:" خیلیها تو همین دنیا مکافات عملشان را پس میدن" و برای قانونش نمونه هم میآورد که فلان حاجی تاوان بدی پس داد.
اما آیا قانون او صادق است و باید پذیرفت؟یا نه فقط تفسیر او است که رنگ قانون و سنت الهی گرفته است؟ چرا دزدی نباید کرد و دروغ نباید گفت؟ فقط به خاطر ترس از مجازات الهی در این دنیا یا آن دنیا؟
نیکی برین چیست؟به چه چیزهایی اخلاق میگویند و ادب؟چرا باید به اخلاق و قانون پایبند بود؟
اولین پرسش انسان چه بوده است؟ و در اولین تاملاتش به چه اندیشده و اکنون به چه میاندیشد؟
تالس را اولین فیلسوف یونانی میشناسند که در مسیر خرد، استدلا ل و اندیشه گام برمیدارد.او آب را جوهر و اصل همهی اشیا میانگاشت و عالم را مملو از خدایان.تالس که در اوایل قرن ششم قبل ازمیلاد در ایونیا مستعمرهی یونان در کرانهی باختری آسیای صغیر میزیستهاست بیشتر به خاطر پیشگویی خورشیدگرفتگی 28 می 585 ق.م و قضیه تالس مشهور است.
برای استدلات تالس هیچ سندی وجود ندارد جز یک سری گزارشات از زبان دیگران.معلوم نیست،چرا و چهگونه تالس به این نتایج رسیدهاست؟ دغدغههای او چه بودهاست؟
شاید حیرت ازحیات اولین جرقهی فلسفی ذهن بشر باشد
سیگاری باشی و یه شب نکشی اون وقت میفهمی اسیرش شدی و تورت کرده.تو همین چند روز که ویندوز نبود و اینترنت قطع. فهمیدم که اسیرت شدم وبلاگ جان.
آره خوب این روزمرگیها و دلبستگیها هستند که زندگی را معنا می دهند.وگرنه زندگی پوچی محض است که نباید دانست و نباید گفت.
.
عرصهی فلسفه را میتوان به پرسشهای زیر فرو کاست:
1.من چه میتوانم بدانم؟
2.من چه میتوانم بکنم؟
3.من به چه میتوانم امید داشته باشم؟
4.انسان چیست؟
پرسش نخست را متافیزیک پاسخ میدهد، دوم را اخلاق ، سوم را دین و چهارم را انسان شناسی.اما درحقیقت،تمامی این پرسشها به پرسش چهارم میانجامند...
دستگاه بزرگ فلسفه کانت با این چند پرسش آغاز میشود.
چرا به جای نیستی چیزی هست ؟ چرا باید زندگی کرد نه خودکشی؟چه دلیلی برای زیستن هست؟وچگونه باید زیست؟و...
نوشتن زندگی روزمزه چنگی به دلم نمی زند.هر بار که آرش،محمد،وحیدوخیلیهای دیگر وسوسهام میکردند که وبلاگی درست کن و بنویس،طفره میرفتم . الان هم به خاطر تنهایی و پوچی به اینجا آمدهام شاید وبلاگ کمکم کرد وتوانستم سردربرف کنم مثل کپک .
برای همین به پرسشهای روزانهای خواهم پرداخت که ذهنم را مدتها است مشغول کردهاند و همه بر میگردد به فلسفه که داستانش بماند برای بعد.
چرا می نویسی؟ چه هدفی را دنبال می کنی؟ مگر کاغذهای خط خطی شده ی هرشب ،چه نداشت که رو آوردی به وبلاگ؟برای که می نویسی؟
همین طوری آغاز می شوند خیلی چیزها مثل زندگی.
